تماشای ششم با نقد داستانی از فاطمه موسوی

تماشای ششم با نقد داستانی از فاطمه موسوی

تماشای ششم با نقد داستانی از فاطمه موسوی

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: تماشای ششم از سلسله نشست‌های نقد مکتوب خانه ادبیات افغانستان به نقد و بررسی اثری داستانی از فاطمه موسوی، عضو خانه ادبیات افغانستان اختصاص دارد. این اثر در دومین نشست خانه پس از پایان ماه رمضان، در تالار اوستای حوزه هنری تهران نقد می‌شود.

 

هيچ نمي‌گويي

 فاطمه موسوي جاويد             

 صبح ، قبل از اينكه چشم باز كني بوي خورشت هاي جورواجور دستپخت مادردر مشامت پيچيده بود. هنوز چشم ها را از هم باز نكرده اي كه به خودت قولي ميدهي" امروزهمه چيز را به مادر ميگويم ". مطمئن نيستي كه ميتواني يا نه. اما قول را كه دادي همه چيز را تمام شده دانستي .

از جايت بلند ميشوي ، رختخوابت را جمع ميكني، موهايت را با گيره پشت سرت مي بندي و به اشپزخانه ميروي . مادر را ميبيني كه چهارزانوروي زمين نشسته و سيب زميني ها را يكي يكي ازسبد در مياورد پوست ميگيرد و داخل ظرف قرمز رنگي ميندازد. سلام ميكني. تا چشمش به تو ميفتد شروع ميكند "عروس چاشت خاو، نان و چايت را كه خوردي ، بيا گنده ناها را صاف كن كه براي مادر حبيب چند دانه بولاني پخته كنيم " . نام حبيب را كه ميشنوي چيزي در دلت تكان مي خورد. با خودت مي گويي" زهر بخورد مادر حبيب" و از روي سيب زميني ها كه كف اشپزخانه رافرش كرده اند مي گذري و براي خودت ليواني چاي مي ريزي. چشمت ميفتد به قابلمه هاروي اجاق گاز. ميداني يكيش مرغ است، يكي خورشت بادمجان، ديگري پالك و باز باخودت مي گويي" زهرشان شود". 

دلت ازاين كارهاي مادرگرفته است. از دو روز پيش ارام وقرار نداشته. خريد رفته، امده، شسته، رفته، گردگيري كرده. همه اينها براي چه ؟ حبيب و مادرش بيايند، بخورند، به ظاهر تعريف و تشكركنند،عزيزم وعروس جانم بگويند وبروند. در يخچال را بازميكني و به شيشه هاي مربا نگاهي ميندازي. ميلت به شيريني نميكشد. حبيب بسته گزرا كه تعارفت كرد گفتي" مبارك " . پرسيدي " شيريني مدرك است ؟" در پاسخت خنديد ." ني ، سوغات شيلاجان است از تهران". شيلاجان گفتنش شيريني گز را به دهانت تلخ كرد. پرسيدي " شيلاجان ؟"  گفت "ها ، از همكلاسي هاست" و نگاهش را دزديد. ديگرهيچ نگفتي. نگفتي سوغات تهران كه گز نيست. اصلا سوغات تهران چه بود ؟ نمي دانستي . 

ظرف پنير را بيرون مياوري و در يخچال را مي بندي. مي نشيني جلوي تلويزيون . كنترل را دستت مي گيري و صداش را بلند ميكني وصبحانه ات را ميخوري. اخبار صبحگاهي است و گوينده اخبار اززلزله نيمه شب درروستايي ميگويد كه چند كشته و زخمي داشته. به تصاوير نگاه نميكني و لقمه نان و پنيرت راپايين ميدهي و با خودت مي گويي" امروز همه چيز را به مادرميگويم ". نميداني چطوراما مصممي كه همه چيز را ميگويي. اين عزم جزم را امروز از كجا اوردي ؟ چرا دراين دوهفته هيچ نگفتي ؟ نميداني . بارها خواسته بودي به مادر بگويي. بگويي حبيب انطور كه مادردرباره اش فكر ميكند نيست. يعني انطور كه همه فكر ميكنند. درواقع انطور كه نشان ميدهد: سربه زيرو سر به راه. مصممي كه همه چيز را بگويي اما نميداني كه همه چيز يعني چه ؟ مطمئن نيستي كه ميخواهي نرگس جان و شيلا جان و خانم صابري و ديگر همكلاسي ها و همكاران حبيب را به مادر معرفي كني يانه ؟ و ايا لازم است مادرهمه اينها را بداند؟ يا اينكه كافي است فقط بگويي ديگراز حبيب خوشم نميايد ؟ خوشم نميايد كافي نيست بايد بگويي از حبيب بدم ميايد يا اينكه بگويي ازاو زده شده ام. نه زده شدن درست نيست مادر اگراين را بشنود دست تو را خواهد گرفت و به محل كنفرانس هاي خانگي ، جايي كه گمان ميكند جاي صحبت هاي ضروري و پنهاني است، يعني اشپزخانه خواهد برد و نصيحت كنان خواهد گفت " دختر جان شوهر چيزي نيست كه ادم ازاو زده شود ، كه شوهربراي يك عمر است و دختر با لباس سفيد به خانه اش ميرود و با... " و همينطورادامه خواهد داد. نه، بايد بگويي كه ازاومتنفرشده اي. متنفر شده اي از دخترهايي كه مدام با اوهستند در كلاس و سركارو كوه و حتي در رختخواب، وقتي كه چشم هايش از پشت كامپيوتر نشستن و چت كردن و لايك و كامنت براي اين دختر وان دختر گذاشتن سرخ شده و لامپ را خاموش ميكند و سرش را روي بالش ميگذارد، بايد پيام هاي يكي را بخواند وبه تك زنگ هاي يكي ديگرجواب بدهد. 

با خودت ميگويي لازم است همه چيز را به مادربگويي؟ و بعد او چه خواهد كرد؟ از فكر اينكه دهانت را باز كني و همه چيز را بگويي و بعد كه دهانت را ميبندي مادر را ببيني كه دست برفرق سر ميكوبد وتكيه داده به ديواربرروي پا مي نشيند تنت ميلرزد. مثل ان باركه طاهره با مصطفي دعوا كرده بود و سميه يك و نيم ساله را بغل گرفته بود ودر حاليكه به او شير ميداد اشك ريزان به مادر گفته بود ديگر به ان خانه نخواهد رفت و مادر را ديدي كه دست برفرق سر كوبيد و ان يكي دستش تكيه گاهي مي جست و عقب عقب رفت تا به ديواررسيد و بعد تكيه داده به ديواربرروي پا نشست. طاهره سميه را زمين گذاشت و بدو بدو ليواني اب قند براي مادر اورد اما توهمانطورايستاده خشكت زده بوداز ديدن ويراني مادر. رفت و امد مادر حواست راپرت ميكند تلويزيون را خاموش ميكند و ميگويد "امروز روزتلويزيون سيل كردن نيست ". روبرويت ايستاد ميشود و باز فرمايش ميكند:" بخيز بولاني هارا بپزيم، باز بروكالايت را اليش كن كه حالي ميرسند ". بلند مي شوي. سيني را با خودت به اشپزخانه مي بري وليوان و پيش دستي ات را مي شويي. تره هاي صاف و خردشده را مي بيني كه درتشت خيسانده شده اند. برميگردي. مادر را مي بيني كه تروفرز سيب زميني هاي سرخ شده را از روغن بيرون مي اورد وبا چشمانش به تو ميگويد: " تيز باش ". مي داني اين طور روزها اگراز دل مادر كار نكني تا شب همينطوراوقات تلخ خواهد ماند. تره ها را يك بار، دوباروسه بارابكش ميكني و بار سوم ابكش و تره ها را زير شيراب مي گيري . دستت را به دامنت خشك ميكني و تابه راروي اجاق ميگذاري تا گرم شود. به خودت ميگويي حالا وقتش است. مادرتره ها را لاي ورق خمير ميگذارد. چشمت به دست مادر است . دهانت را باز ميكني كه بگويي. نميداني از كجا شروع كني. ميگويي " ما.."  كه مادر اردهاي خمير را مي تكاند و ان را به دستت ميدهد. چيزي نمي گويي. نيم دايره را به روي تابه مي گذاري و خوب تنكش ميكني تا بشود هلال ماه. خود را ملامت ميكني : بي عرضه تا به كي خود را ارام ميگيري ؟ تا به كي خون دل خورده مينشيني ؟ قتل كه نميكني ؟ بگو حبيب نامرد را نمي خواهي. خلاص. 

مادردومين بولاني را به دستت ميدهد. خميررا ميگيري و به روي تابه ميگذاري .اولي را جابجا ميكني، دومي را روغن ميريزي كه جلد سوزك نشود. مادر سومي را به دستت ميدهد ان را هم به روي تابه  جاميكني .اولي را پشت و رو ميكني، دومي را جابجا ميكني ، سومي راروغن ميريزي كه جلد سوزك نشود. باز دومي را پشت و رو ميكني، سومي را جابجا ميكني. تا به خودت ميايي اولي سوخته و از روي تابه برش ميداري. مادر بولاني سوخته را ميبيند. اوف ميكشد و مي گويد " خدا تو را اولاد زياد ندهد كه مرد كلان كردنشان نميشوي " . خواهرحبيب دختر يك ساله اش را روي زانويت نشاند. دخترك ازارايش غليظت ترسيده بود ونا ارامي ميكرد. شرنگ شرنگ النگوهايت را دراوردي تا سرگرم شود و ارام. حبيب همانجا حرفش را زد" يكي كم ، دوتا غم ، سه تا كه شد خاطرجمع ".  به بولاني سوخته نگاهي ميندازي. به نظرت بچه اي امد كه روي تابه سوزاندي اش . لبخند ميزني . مادر بهانه اش را پيدا ميكند" حالي بخند. پيرم برامد تا شماها را كلان كردم." حالي وقتش است بايد بگويي. شروع كن. ميگويي " دست شما درد نكند بسيار زحمت كشيديد كه مارا كلان كرديد اما اخر... ". مادر ساكت است . اصلا گوش ميكند؟ " اما اخررضايت هم شرط است " . نفس راحتي ميكشي . حالاست كه بپرسد مگر تو راضي نيستي ؟ بعد تو ادامه ميدهي. نرم نرم ميگويي تادستش دنبال تكيه گاه نگردد .اصلا خودت تكيه گاهش ميشوي. اگر فشارش هم افتاد خودت ميدوي و برايش اب قند مياوري. اما ميگويد" من از شما راضي ام. خدا هم راضي باشد. پدرتان خدابيامرزهم مرد بدي نبود. مرد اگر در خانه ..." ديگر گوش نميدهي. حرف هاي مادربرايت تازگي ندارد.قصه هايش از پدر شروع ميشود و تا پدر بزرگهايي كه نديده ادامه پيدا ميكند.در تمام اين قصه ها مرده هاوعقايدشان هستند كه روايت ميشوند و زنده ها نقشي ندارند به جز اينكه ادامه دهنده راه انها باشند و اصل و نسب خود را گم نكنند. گوشت از اين قصه ها خسته است. اخرين بولاني را هم از تابه بيرون مياوري واز اشپزخانه بيرون ميزني . صداي مادربه گوش ميرسد" مادركلانت خدابيامرزهميشه اينطورميگفت تا گوساله گاو شود ، دل خوانده اب شود". خوب تازه قصه به مادركلان رسيده. قصه مادرمادركلان و مادرهايشان هم هست.  

كت و دامن زرشكي رنگت رااز گنجه بيرون مياوري. خودت را دراينه نگاه ميكني. كي ميخواهي حرف دلت را به مادر بگويي ؟ نميداني .اصلآ ميشود حرف دل را به مادر زد؟ نميداني . باخودت ميگويي شايد اگر مادر، مادر نبود ،يعني اينطور نبود، مثلا مامان بود برايت، يا مثل پروانه كه مادرش را به اسم كوچك منيژه جون صدا ميزد توهم ميتوانستي مادررا زكيه جان بگويي ان وقت هم اينطوردرمانده ميشدي ؟نمي داني. كلافه اي. در اتاق را ميبندي و لباس هايت را عوض ميكني. با خودت ميگويي اگر امروز نگويي ديگرهرگز نميتواني اين را به مادر بگويي ومجبوري يك عمر با حبيب زير يك سقف  زندگي كني و هر لحظه سايه زنان ديگر بر زندگي ات سنگيني خواهد كرد. ازاين فكر اشك در چشمانت حلقه ميزند. خود را دراينه ميبيني .رنگ پريده و زشت به نظر ميايي و اشكهايي كه هرلحظه درانتظار باريدن اند از گونه هايت فرو مي غلتند.  مادر به اتاق ميايد و اشك هايت را كه قصد پنهان كردنشان راداري مي بيند. نگاه پرسشگرش را مي بيني و هيچ نمي گويي . منتظري بپرسد چه شده. نميپرسد . منتظري تو را در بغل بگيرد . نميگيرد. دستش را به پشتت ميكشد و ميگويد "برو رويت را بشور كه حالي ميرسند" . از اتاق بيرون ميايي و هيچ نمي گويي.