خانه / داستان / تاریکی

تاریکی

ماری جوی دو ساله بعد از این‌که پدر و مادرش؛ آقا و خانم ماری مجبور شدند میان زندگی دختر کوچک یا کور شدن او برای بقیه عمر، یکی را انتخاب کنند، یاد گرفته است در تاریکی بازی کند. هفت متخصص معروف بعد از این‌که تشخیص خود را قطعی کردند، هر دو چشم ماری جوی کوچک را در کلینیک مایو بیرون آوردند: تومور شبکیه.

Koodak Nabina

چهار روز بعد از عمل جراحی، دختر کوچک فریاد می‌زد:

ـ مامان! مامان! نمی‌تونم بیدار شم. نمی‌تونم بیدار شم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گابریل گارسیا مارکز

برگردان: جواد عاطفه

Print Friendly, PDF & Email
Share
انتشار توسط 8 تم

درباره‌ی مدیریت

خانه ادبیات افغانستان

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.