خانه / داستان / نمایش نامه عبدالخالق

نمایش نامه عبدالخالق

عبدالخالق : من پیش از تولد چنین بوده ام. من تنها خیل کنیزان هزاره را قبل از تولد ندیده ام. دیگران هم چیزی بهترازما ندارند. من با همه چهره های تکیده این ملک به دنیا آمده ام . عادت کرده ام همیشه درانتظار یک مصیبت باشم / پرده اول از نمایشنامه ای در هفت پرده

 

نویسنده: رزاق مامون

 

بازیگران : سردار شاه محمودخان : سپه سالار ، وزیر حربیه

عبدالخالق هزاره : دانش آموز لیسه نجات

محمود خان : دانش آموز و رفیق عبدالخالق

محمداسحاق خان : ( شیردل ) دانش آموز و رفیق عبدالخالق

گروه تحقیق :

شریف خان کنری : سریاور پادشاه

عبدالغنی قلعه بیگی: سر عملهء ارگ شاهی

طره بازخان : قوماندان محبس کوتوالی

عبدالحکیم خان: قوماندان پلیس

فیض محمد خان زکریا : وزیر معارف

میرزا شاه محمد خان : رئیس ضبط احوالات .

الله نوازخان هندوستانی : از مقربان شاه

…و جلادان، پاسبانان ، تماشاگران و عابران

abdulkhaliq

abdulkhaliq

پردهء اول

چمن چهار باغ کابل . هوا رو به تاریکی می رود . رفت و آمد شهروندان در بازار شاهی روبه کاهش گذاشته و پاسبانان دم در های ساختمان ها این سو و آن سو می روند. موتر های حامل مقامات عالی، تک تک از میان بازار می گذرند. عبدالخالق و اسحاق شیردل زیر درختی در نزدیکی آرامگاه عبدالرحمن خان نشسته اند.

اسحاق خان : چرا چند روز به مکتب نیامدی؟ بچه وزیر دربار می گوید که خالق بعد از چنواری شدن نبی خان سپه سالار، غیرحاضری می کند. یکی به دیگرش آهسته می گوید که سر ودرکش معلوم نیست !

عبدالخالق : می خواهند به گوش تو بزنند ؟

اسحاق خان : می فهمند که من رفیقت هستم . چشم شان طرف من می ماند که یک چیزی بگویم؛ مگر زبان شور نمی دهم!

عبدالخالق : روزی که جسد تکه تکه شده سپه سالار را آوردند ، زن های خانه محشربرپا کردند … حفیظه گک که آمدن پلیس ها را در کوچه دیده بود، دویده مرا خبر کرد… از پشت بام طره باز خان را که دیدم ، از بام پشت خود را به کوچه پشت سر انداختم . چند روز این طرف و آن طرف پت شدم ، دیدم که کسی به من کاری ندارد، خانه آمدم!

اسحاق خان : دیگران رابردند؟

عبدالخالق : غیر از من و حفیظه همه را برده اند … احوال شان را ندارم!

اسحاق خان : معاون صاحب لیسه گفت همه شان در زندان ارگ هستند.

عبدالخالق : به خاطر یک نفر همه را در آتش می اندازند… کی پرسان می کند؟ روشی را یاد گرفته اند که در زیر چوبه های دار رقص و مستی کنند!

اسحاق خان : معاون صاحب محمد ایوب خان را هم درین فقره زیر فشار گرفته اند. یک روز من و محمود را به خانه اش طلب کرد و گفت که حکومت سر شما مشکوک شده است ، وزیر معارف از من خواستار توضیحات در باره شما شده است ، من از طرف خود شفاعت کرده ام مگر شما احتیاط خود را کنید…
عبدالخالق : معلوم دار مخبری می کنند و پشت ما را ایله نمی کنند … بچه های شان پهلو به پهلوی ما در صنف اند واز هر چیز خبر می شوند.

اسحاق خان : محمد ایوب خان گفت از عزیز توخی خود را کناره بگیرید!

عبدالخالق : از عزیزخان؟

محمود خان وارد میشود

محمود خان : هی یاغی کجاستی ؟

عبدالخالق : محمود … بیا یک چیزی شنیده ایم … راست است ؟

اسحاق خان : عزیز توخی … چند دفعه است خود را به تو نزدیک می کند… فهمیده ای؟

محمودخان : فهمیده ام … عزیز توخی کوشش دارد بفهمد بین ما سه نفر چه رازی است!

عبدالخالق : چی سوال می کند؟

محمودخان : سوال نمی کند … همدردی می کند و از حکومت نارضایتی می کند… نشان می دهد با ما صمیمی و همراز است ! من چیزی نمی گویم! خوب از خود بگو خالق … چه می کنی آخرش ؟ شنیدم که شب ها ازخانه می گریزی؟ کجا می باشی؟

عبدالخالق : یک روز خانه بچه خاله ام عطا محمد … یک روز جای دیگر …روز ها در بیرون این سو و آن سو می روم .

اسحاق خان: چرا ؟

عبدالخالق : نشود که مرا هم ببرند؟

اسحاق خان : اگر بردنی بودند، تا حال این جا در چهار باغ قصه نمی خواندی!

عبدالخاق : صحیح می گویی … مگر احتیاط خوب است!

اسحاق خان : تشویش نکن … بچه های درباری ها در مکتب در باره تو چیز مهم نمی گویند! مگر کی می فهمد که آخرش چه خواهد شد؟

عبدالخالق : این وضعیت یک “آخر “ خواهد داشت!

محمود خان: حکومت از خاندان چرخی هر کسی را که خواست برد و بندی کرد … همرای تو کاری ندارند!

عبدالخالق : راست می گویی ! این گپ ها رابمان … فکر کن صباح کجا هوا خوری برویم؟

محمود خان : ( با نگاهی معنا دار ) هر جا تو بگویی !

عبدالخالق : برویم خارج شهر… دلتنگی های خود را همان جا بمانیم و بیائیم … اسحاق هم می آید!

محمود و اسحاق : می رویم …

اسحاق می رود.

محمودخان : لاغر شده ای !

عبدالخالق : از سرو صورت توهم ناراحتی می آید، محمود!

محمودخان : در کافه پرسان کردند خالق کجاست؟ میرمسجدی و کارگران مطبعه !

عبدالخالق : کافه بازار شاهی هم نرفته ام. یاد استاد عظیم خان بخیر… هر وقت می رفتیم ، همان جا نشسته می بود!

محمودخان : حالا هم غیر از تو همه شان می آیند!

عبدالخالق : چه می گویند؟

محمودخان : گپ های همیشه گی …شاه کجا رفت ، چرا رفت … خاندان چرخی چه کاری خواهد کرد ؟

عبدالخالق : حکومت رقیب دیگر ندارد… از چرخی ها کم وبیش ترس دارند… چوبه های دار را از چمن و دهمزنگ دور نکرده اند… ریشه کنی و تصفیه کلانی در پیش است! بچه های شان درمکتب از همین چیزها گپ می زنند!

محمودخان : هر روز به گوش خود می شنوم که شاه جلسه می دهد تا حکومت را قایم کند…

عبدالخالق : جلسه می دهد تا نوبت هر کسی را که سر بلند کرده و ناباب شناخته شود، تعیین کند! دسترخوان چرخی ها و کلکانی ها جمع شد… حالا نوبت دیگران است!

محمود خان : می فهمی؟ شاه درین روز ها در مجالس رسمی کم کم می خندد!

عبدالخالق : ندیده ام ! راست است؟

محمودخان : در مجالس رسمی که باید بخندد، حتی اگریادش رفته باشد…

عبدالخالق : محمود ، خنده حقیقی مهم است . خاصتاَ که از روی اطمینان به چهره می شگفد. اما خنده هایی هم هست که ازبیرحمی و عصبانیت به چهره می آید. شاید خنده های شاه از نوع دوم است.

محمودخان: چطور؟

عبدالخالق: کاکایم مولاداد قصه می کرد که شاه به مشکل می خندد… از نزدیک که ببینی فکر میکنی زیر فشار است و کاری برخلاف طبیعت خود می کند!

محمود خان : این طور که باشد هیچگاه کیف خندیدن را نخواهد فهمید. ازمولاداد خان در محبس احوال داری؟
عبدالخالق : از هیچ کدام شان خبر ندارم … دفعه دوم که به حبس رفت … ازش خبر ندارم … کی جرأت دارد خبر گیری کند!

محمودخان: خدا خیر پیش کند!

KHaliq_Shahid

عبدالخالق : یک چیزی پیش خواهد کرد …این طور نمی ماند!

محمودخان: بچه سریاور در صنف چیز هایی گفت . معلوم می شود گپ بندی های خاندان تو و چرخی ها خراب است!

عبدالخالق: مولاداد همراه نادرشاه یک دشمنی گذشته هم دارد.

محمودخان : پدرم قصه می کرد وقتی سپه سالار به اروپا سفر داشته مولاداد همراه نادر خان دراروپا دعوا کرده بود. مشوش نشو … شاهی که می خنند، کسی را نمی کشد!

عبدالخالق :
( با لبخند) اگر حساب عادت باشد، مساله فرق می کند!

محمودخان : ارباب زور از چیزهایی دیگری کیف می کنند که من و تو از آن چیزی نمی دانیم.

عبدالخالق : دیده شود … حالا چه گونه خود را ارضاء می کند!

محمودخان : شیردل می گوید یک بار از شهداء می آمدیم … دم منار نجات ، شاه ازموتر پیاده شد.چهره اش مثل منار، ساکت بود . رو به سوی ما کرد و پرسید شما کجا بودید؟

عبدالخالق : ترسیده بوده؟

محمودخان: ترس نی … شیردل گفت حالت نگاه هایش را آدم نمی تواند فراموش کند!

عبدالخالق: شاید همان حالتی بوده که طرف حبیب الله خان کلکانی، عبدالرحمان خان کبریت و سپه سالار نگاه کرده بود!

محمودخان : هی … خالق … تو چه تعبیر می کنی؟

عبدالخالق: ببینیم بعد ازین نوبت کی هاست؟

محمودخان: او را از نزدیک دیده ای ؟

عبدالخالق: نه مگر او را خوب می شناسم!

محمودخان: در باره اش زیاد فکر کرده ای !

عبدالخالق : مگر او مرا نمی شناسد… ذهنش فرصت آن را ندارد که به آدم هایی مثل ما فکرکند!

محمودخان: به راه خود می رود…

عبدالخالق: قیامت می شود… محشر کبرا…

محمودخان : دلم می گوید درین ملک هر چیز از دست می رود.

عبدالخالق: از چه می دانی؟

محمودخان : از حلقه های کبود چشمانت … یک چیزی در چهره تو است… شاید درچهره من هم باشد!

عبدالخالق :
( تبسم تلخ بر لبان خالق نقش می بندد ) این علایم در چهره کل مردم است… فقط یک گروه مردم برشانه های دیگران سوار اند… از همین معلوم است که همه چیز را باد خواهد برد؟ تو چه علایمی را می بینی؟

محمود خان : دلتنگی ها و نفس تنگی های خودم را.

عبدالخالق: نه … آن همه کتاب های ناخوانده درد ها و رنج های چند صد ساله به دلتنگی های من و تو خلاصه نمی شود . کاری شود که باد وطوفان این کتاب ها را ورق بزند!

محمودخان: احساس می کنم در قفس بند مانده ایم… بچه های دربار در مکتب گپ های خطرناکی می گویند… گپ های شان مثل سیل خروشان است که هیچ چیزی دمش را نمی گیرد!

عبدالخالق : این سیل همیشه جاری بوده … مگر قضیه هم تمامی ندارد، گرهی باز نشده است…

محمودخان : تو آینده را تاریک می بینی… عادت کرده ای ، چرا این طوری؟

عبدالخالق : عقل من همین را می گوید … از پایه های دار هایی که همچنان ایستاده مانده اند، می فهمم که وضعیت رو به کجا دارد.

محمودخان : این حالت غرور مرا هم می شکند … گیج شده ام!

abdulkhaliq 2

عبدالخالق : من پیش از تولد چنین بوده ام. من تنها خیل کنیزان هزاره را قبل از تولد ندیده ام. دیگران هم چیزی بهترازما ندارند. من با همه چهره های تکیده این ملک به دنیا آمده ام . عادت کرده ام همیشه درانتظار یک مصیبت باشم … عادت کرده ام که وظیفه من راضی کردن دیگران است. مولاداد روز های آخر دستگیری اش می گفت که نفس تنگی پیش آمده است. در دوران تحقیر شدن ها نمی توان خواب خوش داشت و در بستر عدالت ووجدان راحت خوابید.

محمودخان: مردم به این ها باور ندارند… بنای دار بنای پایدار نیست… من به این حقیقت باور دارم!

عبدالخالق : اول باید خود را باور کرد . سپس دیگران را. این را باید فهمید چه کسانی این همه رنج و الم را نصیب ما کرده است؟

محمودخان : خالق! بیا این همه ازغم ها گپ نزنیم … بیا با من برویم!

عبدالخالق : ( اشک های حلقه بسته درچشمان خالق را محمود درتاریکی نمی بیند ) سال ها پیش درخت های رنج و عذاب را در زمین ما کاشتند و این کار برای شان خطری نداشت. ما خویشان ونزدیکان خود را گم کردیم . حتی خاطره های ما را سلاخی کردند و دیگران نظاره کردند. فرزند را از مادر، پدر را از همسر و زن را از شوهرش جدا کردند تا نطفه خاطرات شان از بین برود. حالا نوبت همه مردم فرارسیده است. اثرات این گم شده گی، ما را از چیزی تهی کرده است که نه در خوراک است ونه در جاه وپول و تحصیل وکار آزاد.

محمودخان : ( از صدای مرتعش خالق تکان خورده است) بس کن خالق !

عبدالخالق : من این زنده گی را به رنگ دیگری می بینم…

محمودخان : چه حرف هایی! تو بی عدالتی و شاه را به چه رنگی می بینی؟

عبدالخالق : رنگ شاه، رنگ همان کوه هایی را دارد که روز گاران پیش ، روز ها و شب هایی که عسکرو خادم و افراد یک شاه دیگر، سقف خانه ها ما را خراب می کردند و کشت زار های ما را آتش می زدند، ناظر بی خیال احوال ما بودند . دیگر هیچ باد وبارانی قادر به تغییر رنگ این کوه ها نیست. این رنگ همان رنگیست که در یک روز روشن، ما را از پدر، مادر، خواهر، برادروآشنا خانه پدری جدا کردند تا هر یک به نسبت تقدیر خود در بازار های برده گی و کنیزی به فروش برسند. آن شب ها و روز های گم شدن ها چه گونه گذشتند؟ این ما بوده ایم که از خوشه های کشنده یأس تغذیه کردیم ؟ هنوز می خواهیم وجود داشته باشیم؟

من طور دیگری شاه را می شناسم. مثل خودم کف دست هایش را می خوانم .اگر او می خنند من مانند خودم به گریه های هزار ساله عادت کرده ام .

محمودخان : مرد مرموزی شده ای خالق ! می ترسم غم زیاد خرابت کند. خیلی به گذشته فکرمی کنی…قصه ها ترا غمزده کرده است .

عبدالخالق: نظرت را قبول ندارم. این راز ها مشتی از همان راز هاییست که از آوان کودکی همچون گرد بادی در صحرای روح تو ، روح پدرانت ، روح پدرانم و روح حفیظه می چرخد. این رازها ته مانده همان رازهاییست که شاهان آمدند و جدایی و از ریشه برکندن ها و گریختن از آرزوها را برای همهء ما معنی کردند تا برای صد نسل دیگر برای مان بسنده باشد .ما شاگردان همان مدرسه های قناعت و حقارتی هستیم که به حکم شاهان و شاه نوازان به روی پدران و مادران ما باز شده بود. اما خودم شاگرد سر به زیر این مدرسه نیستم . این مدرسه ها را باید آتش زد. اگر منتظر باشی آسمان این کار را نخواهد کرد.

محمود خان : ( به گریه افتاده است ) از تو … بیمناکم … به یک ذخیرۀ هوشمند باروت خشک بدل شده ای! شکیبا باش ! نگاه هایت سایه گرفته اند… عبدالخالق ! مثل این است که از سفری نافرجام وناکام برگشته ای.
عبدالخالق : من هر روز در سایه های خودم گم می شوم.

محمودخان : خیالاتی شده ای … خبر شدم که روز ها تنها به استالف رفته ای ؟

عبدالخالق : تنها نرفته ام .دو سه بار با تو و شیردل به دامان خلوت استالف رفتیم تا فکرخود را به کار اندازیم.

محمودخان : تنها هم نشان زنی می روی … خبر دارم!

عبدالخالق : چیزی از تو پت نیست! من درآن جا زبان معمول شاهان را میاموزم . درغیر آن نمیشود زنده گی کرد.

محمودخان : اما این دنیا آدم را می تواند به هر سو تبعید کند ، به هر چیزی مأنوس کند و به هر نفرتی آلوده کند. مواظب خودش باش!

عبدالخالق: باد های تند همچنان رو به سوی آشیانه ما دارند … معلمان و اعیان زاده ها می ترسند که آتش خانه ما به جان شان بیفتد. مگر تو نمی دانی که ما درنظر حاکمان، مجرم به دنیا می آئیم وآنان حق دارند قبل از آن که شرارتی ازما سر بزند، ما را هر زمان، درهر جایی که خواسته باشند استنطاق کنند؟ از وقتی سردسته های آزدای خواهان را از صفحه زنده گی محو کردند ، کشتن درملاءعام به امری ساده و پرافتخار بدل شده ، همه راه ها به بن بست رسیده است.

محمودخان : حکومت با تو کاری ندارد.

عبدالخالق : بیش ازین چه باید بکند؟ همه خانواده ام در محبس جان می کنند … از چشم مخبران می گریزیم … ما را با پوزخند های شان بدرقه می کنند … این خیلی تلخ است. چرا ما باید همیشه ترس داشته باشیم؟

محمودخان : می فهمی که چیز های تلخ تری هم هست که باید از آن پرهیز کرد.تلخی طعم یگانه ندارد. بد، بدترین هم دارد!

عبدالخالق: نه من با این فکر دیگر نمی توانم آشتی کنم.

محمودخان : چه کار مهمی از دستت ساخته است؟

عبدالخالق : ازین بعد سعی می کنم مصیبت ها و ترس ها را تعقیب کنم.

محمودخان: من نگران آنم که تو خود را بی جهت با خطر روبه رو نکنی! تلخی های نادیده را تجربه نکن!

عبدالخالق : فقط یک تلخی را می شناسم که ذره ذره جانم از آن درست شده است .

محمودخان: از تلخی ها نگو ، هرکسی با رنج های خود زنده گی می کند. من که می بینم ، تو غیر از تحمل تلخی های زنده گی به کار های دیگری هم مشغول هستی ! بی آن که پشت سرت را نگاه کنی ، به همان راهی می روی که انتهایش رود بار تلخی های کامل است .

عبدالخالق: تلخ تر ازین هم چیز هایی هست .

محمودخان : نمی توانم ترا متوقف کنم؟

عبدالخالق: می خواهی راهت را از من جدا کنی؟ من چیز هایی زیادی را با تو آموخته ام . مگر خودت را متوقف می کنی؟ معنی خنده های پادشاه را باید بدانی . حاکم وقتی می خندد، چیزی درجایی منهدم شده ، قلبی شکسته و شاخه آرزویی به دو نیم شده است.

محمودخان: عمر این فتح کوتاه است… دلم می گوید!

عبدالخالق : حتی اگر عمر خنده های حاکمان فاتح کمتر از یک دقیقه باشد، بازهم می خندند. سلاطین آنچه را که پس از خنده های شان می آید، نمی شناسند… این چه رازی است! صدایت را فراموش نمی کنم که یک شب درخانه ما گریه می کردی و من همان لحظه نمی دانستم چرا گریه می کنی. فکر می کردم به هر حال در یک شبانه روز باید مقداری گریه کرد و ماتم گرفت. راستی تو چرا شبها گریه می کردی؟

محمودخان : گاه حالتی برمن غالب می شود که از صدای خودم می ترسم… در ها را به روی خود بسته می بینم …

عبدالخالق : صدا هایی که از گریه برخیزد، هیچ افتخاری ندارد.

محمودخان : اما صدا ها انعکاس دو باره دارند … می توانند هر چیز را بشکنند.

عبدالخالق: من صدای گریه های تو هستم. تکرار گریه های دیروز مادرم هستم . یادبود …گمشده هایی که …

عبدالخالق به گریه می افتد. شانه هایش تکان می خورند بی آن سر بلند کند.

پرده می افتد.

 

 

برای خوانش کامل  فایل پی دی اف  این نمایشنامه را از لینک زیر دانلود کنید.

نمایشنامه “عبدالخالق” در هفت پرده

Print Friendly, PDF & Email
Share
انتشار توسط 8 تم

درباره‌ی مدیریت

خانه ادبیات افغانستان

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.