خانه / شعر هفته

شعر هفته

گلوله‌ها، ما را می‌نویسند زنده‌یاد منوچهر آتشی

گلوله‌ها، ما را می‌نویسند زنده‌یاد منوچهر آتشی در فضا ریز و درشت و گداخته گلوله‌ها، ما را می‌نویسند در فضا نه جنگی است، نه عشقی، نه نفرتی گلوله‌ها، هواپیماها و ماهواره‌ها واژه‌های زبان تازه‌اند (نه انگلیسی، نه فرانسوی، نه آلمانی، نه… نه عربی، نه ایرانی، نه افغانی، نه …) گلوله‌ها، ... بیشتر بخوانید »

دومین گزیده شعر شکریه عرفانی به بازار نشر آمد

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: دومین کتاب شعر شکریه عرفانی، شاعر افغانستانی با نام «اندوه ما، جهان را تهدید نمی‌کند»، به بازار فرهنگ آمد. شکریه عرفانی، شاعری است که در سال 1357 در غزنی به دنیا آمد. سپس روزگاری را در ایران و روسیه گذراند و اکنون نیز در استرالیا ... بیشتر بخوانید »

کارگر

علی مدد رضوانی و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم همیشه در دل این شهر، باربر باشم و خوب یاد گرفتم که مفت کار کنم که در حساب شما، سود بیشتر باشم که تو بخوابی و من با خیال آشفته به خواب پشت کنم، مردِ رُفتگر باشم درون ... بیشتر بخوانید »

زندگی

      زندگی ـــــــــ هرچه من بیش آزمودم، زندگی معنا نداشت چون کتابی بی سر و ته کَابلَهی آن را نگاشت گفت خیام آن‌چه گفتند عاقلان، بادِ هواست گفت حافظ، حل این نکته به فکر ما خطاست عمر بعضی، جمله شیرین و عمر برخی، تلخ و بد عمر اکثر، ... بیشتر بخوانید »

خبر

خبر دنیا پر از خبر و خبر از ولای اوست تجدید مهربانی‏ِِِ دنیا برای اوست از حُسن خلق اوست که باغ است جلوه‏ گر هر برگ گل، صحیفه‏‏ ای از پلک‏ های اوست دریا و کوه ‏ها و بیابان و آسمان تفسیر عاشقانه‌ای از ربّنای اوست هرشب، خیال گشته و ... بیشتر بخوانید »

دریای خون

در رثای حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) و شهیدان کربلا بازاین چه شورش ست که درخلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید ... بیشتر بخوانید »

رادیوی تاکسی

کاظم بهمنی   پشت رُل، ساعت حدودا پنج، شاید پنج و نیم داشتم یک عصر بر‌می‌گشتم از عبدالعظیم از همان بن‌بستِ باران‌خورده پیچیدم به چپ از کنارت رد شدم آرام؛ گفتی: مستقیم! زل زدی در آینه، اما مرا نشناختی این منم که روزگارم کرده با پیری، گریم رادیو را باز ... بیشتر بخوانید »

صبح‌چین

پیمان طالبی   خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره شب آمده، گشته حیران در کوچه‌ها، یک ستاره خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح‌چین» است می‌ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند حالا ندارم میان نامردمان، راه چاره این ... بیشتر بخوانید »